اون که بود تو بودی.اون که تو قلب تو نبود من بودم.
یکی داشت یکی نداشت.اون که داشت تو بودی.اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم.
یکی خواست یکی نخواست.اون که خواست تو بودی.اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم.
یکی گفت یکی نگفت.اون که گفت تو بودی.اون که دوست دارم جز تو به هیچکس نگفت من بودم.
یکی رفت یکی نرفت.اون که رفت تو بودی.اون که نرفت و موند منتظرت من بودم.
سلام
بازم رسید
روزی که خیلی با ارزشه
به خاطر چی ؟
به خاطر تولد رومینا
آره . امروز روز تولد رومیناست.
ولی حیف که خودش اینجا نیست.
یعنی چند وقته به این کلبه سر نمی زنه.
این هم کیک تولد.
(کامیار)
ماییم و چند سطر پریشانی سیاه
پیوند می خورند تمام دقیقه ها
با گریه های در به دری.آه پشت آه
آن قصه سالهاست به پایان رسیده است
ما را رها نمی کند این بغض گاه گاه
من سالها ست پیش خودم فکر میکنم
چیزی نبود عشق به جز چند اشتباه
ما را به این امید تنها گذاشته اند
که چیزی نمانده تا پایان راه
ما را به این امید که راهی نمانده است
تنها گذاشته اند رفیقان نیمه راه
حیف که مانده پیش من .خاطره ات به جای تو.
رفتی و آشنای تو.بی تو غریب ماند و بس.
قلب شکسته اش ولی.پاک و نجیب ماند و بس.
طعنه به ماجرا بزن.اسم مرا صدا بزن.
قلب مرا ستاره کن. دل به ستاره ها بزن.
تکیه به شانه ام بده.دل به ترانه ام بده.
راوی آوارگی ام.راه به خانه ام بده.
یکسره فتح می شوم با تو اگر خطر کنم.
سایه عشق می شوم با تو اگر سفر کنم.
وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن.
با تو طلوع می کنم.ولوله ای دوباره کن.
شب شکن صد آینه.با شب من چه می کنی؟
این همه نور داری و صحبت سایه می کنی؟
با تو چه فرقی می کند.زنده و مرده بودنم.
کاش خجل نباشم از.زخم نخورده بودنم.
که جدایی از تو باشه.غم جاودانه من.
به دلم تا که رفتی.همه شب غریبه مانده.
به گل لطیف رویت.که به نوبهار مانده.
به لبت که با دو بوسه.به لبم نگین نشانده.
به صدای چو پرنده ات که دو گوش من شنیده
چو تو در برم نباشی.غم بی شمار دارم.
تو بدان که با غم تو.غم روزگار دارم.
به دو گونه لطیفت.به دو چشم اشک ریزت.
که به راه عاشقی ها.به بلا نمی گریزم.
دیگری را دوست داشت:
بارها به او گفتم:دوستم داری؟
گفت:آری!
عاقبت از پای شکیب افتادم و فریاد زدم:
راستش را بگو؟!
هرچه که هست تو را خواهم بخشید...
و از گناهت:
هرچند سنگین خواهم گذشت.
با آرزوی تمام پیش آمد و با امید فراوان گفت:
مرا ببخش.دل به دیگری بستم...
حال که تو سالها به من دروغ گفتی:
این بار هم من به تو دروغ می گویم:
تو را هرگز نخواهم بخشید.
با صبوری با من دلخسته سازش می کنه؟
تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سر بکنم!
نمی دونم بعد تو.من چی رو باور بکنم؟
نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم....
بعد تو چه کسی رو.عشق من صدا کنم؟
چه بوده آن گناه من.که یار من نمی شوی؟
شکوفه جمال تو.شکفته در خیال من.
چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من؟
تو را چه حاجت نشانه من؟
تویی که پا نمی نهی به خانه من.چه بهتر آن که نشنوی ترانه من.
نه با تو دیدن من آرم.گهی به سوی تو پیامی.
نه رهگذری از تو آرد.گهی برای من پیامی.
غمت چو کوهی به شانه من.
ولی تو بی غم از غم شبانه من.
تو نشنوی فقان عاشقانه من.
هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه
قصه تو.قصه من.قصه عاشق بودنه
حرفهای ما هر کلمه اش.از عاشقی سرودنه
نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود
حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود
یادش بخیر شبهایی که شعرای من مال تو بود
دست من از تو می نوشت.قلب من از تو می سرود
اما دیگر فاصله ها چیزی برامون جا نگذاشت
انگار نمیشه دور بودو پیش کسی دل جا گذاشت
شاید اینم یه قصه بود.که قهرماناش ما بودیم
ما که به غیر از دلخوشی.دنبال چیزی نبودیم
یادم ای لاله شعروسخن از یاد مبر.
یاد باد آنکه مرا یار عزیزت خواندی.
یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر.
عالم و هر چه در او هست ببر از یادت.
لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر.

نگاهم دیگر آن برق بلا نیست.
زمانی باز می گردی به سویم
که دیگر دردلم مهرووفا نیست.
جدایی نیست این دل رازغمها
که بوی گل زبرگ گل جدا نیست.
خوشا شبهای هجران وغم دل
که دربزم محبت جز ریا نیست.
شدم خاک ره میخانه چندی
ندانستم که در مستان صفا نیست.
اگر آهم نگیرد دامنت را
زبانم لال می گویم خدا نیست.
صفای خلوت دل را بنازم
که آنجا یک سر مو هم خطا نیست.
بگوش من مخوان افسانه عشق
که این بیگانه از دل آن هما نیست.
پوسیده رشته عشق.از هم گسیخته بهتر
من انتقام دل را.هرگزنگیرم از تو
این رفته راه ناحق.درخون نشسته بهتر
دربزم باد نوشان.ای غافل از دل من
بستی دو چشم وگفتم.میخانه بسته بهتر
چون لاله های خونین.ریزد سرشکم امشب
بر گور عشق دیرینه.گل دسته دسته بهتر
ایینه ایست گویا.این چهره غمگینم
تاراز دل ندانی.درهم شکسته بهتر
فرسوده بند الفت.باصد گره نیرزد
پیمان است و بیجا.ای گل نبسته بهتر
گر یادگار باید.از عشق خانه سوزی
داغی هما بشینه.جانی که خسته بهتر.

کفشی از دربه دری نیز به پایم کردی
من سرگرم خودم بودم که با صله عشق
امدی بی سبب از خویش جدایم کردی
سخن از همدلی و همسفری بود که باز
در پس وسوسه ای گنگ رهایم کردی.
به جز از خویش بریدن.به جز از دلتنگی
بگو ای عشق.بگو تو چه برایم کردی؟
می روی مساله ای نیست ولی حیف نبود.
پشت این کوچه بن بست رهایم کردی!؟
تا تو رفتی همه گفتند:که از دل برود.هر انکه از دیده برفت.
و در ان لحظه:
به ناباوری و غصه من خندیدند.
و کنون اه تو ای رفته سفر
که دگر باز نخواهی برگشت.
کاش می امدی و می دیدی
که در این کلبه خاموش هنوز.
یادگار تو بجاست
کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا می خواندی.
که چها بر من ازرده گذشت
کاش می دانستی که در این عرصه دنیای بزرگ.
چه غم الوده جداییهاست
و بدانی تو:که از دل نرود.هر انکه از دیده برفت.
تا در حریم غربت من پا گذاشتی!
رفتی و در سکوت تماشا نموده ام
تنهایی.مرا تو چه تنها گذاشتی!
رفتی و سهم عشق برای دل تو بود
سهمی برای این دلم ایا گذاشتی؟
یک بغض کال.یک سبد از درد بی کسی
سهم من غریب که این جا گذاشتی
گفتی بهار می رسد اما دروغ بود
در قلب من غمی چون اهورا گذاشتی
مجنون دیگری شدی دشت پیش روت
من را میان غصه چو لیلا گذاشتی
گفتی که از بهشت نصیبی نبرده ای
ان را تمام کردن حوا گذاشتی
یک قطره اشک سهم من از روزگار شد
در لحظه ای که پا به دنیا گذاشتی.

اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره
این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته
اون که در راه صداقت همه هستی شو باخته
اون که با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق او باعث زجر همه دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر ازاین صداقت.چه ثمر از این نجابت؟
وقتی حتی سر سوزن به وفا نکردیم عادت

چقدر دوستم داری؟
گفت:
به اندازه ستارگان اسمان
از خوشحالی به اسمان نگاه کردم و جزء تکه ای ابر سیاه
چیزی در اسمان ندیدم
نگاهی به یار کردم و گفتم:
افسوس زندگی به من اموخت چگونه اشک بریزم
ولی اشکهایم به من نیاموخت چگونه زندگی کنم!
سرزنش وار مرا می نگرد
باز هم از نگاهم می خواند
که چه ها در دل من می گذرد
می کند مطلب خود را دنبال
بچه ها.عشق گناه است گناه
اومدی با ناز توی شهر کوچیک قلب من.یادته؟
اون وقتا من هنوز بچه بودم.معنی عشقو نمی دونستم.
ولی وقتی تو رو از دور دیدم.یکدفعه قلبم ریخت.
نگاه هامون توی هم زنجیر شد.تو به من خندیدی.
وقتی به خود اومدم.تو کوچه تنها بودم:
بعد از اون از صبح تا شب.تو کوچه وایسادم که شاید تو از خونه بیای بیرون.
روزها رفت و گذشت.کم کم با همدیگه اشنا شدیم.
چه روزای خوبی بود یاد اون روزها به خیر.همه چیز زیبا بود.
وقتی تو کلاس دبیرمون می یومد درس رو می داد.
مرغ اندیشه من از تویه کلاس پر می گرفت می یومد توی کوچه.می یومد پهلوی تو.
یکدفعه که به خودم می اومدم.خودم رو توی کلاس می دیدم
دبیرمون می یومد بالای سرم.زیر لب اروم می گفتش پسرم.
به چه چیز فکر می کنی؟سرمو روی کتاب می انداختم.
و می گفتم:دیشبو تا صبح اقا بیدار بودیم.
خودتون خوب می دونید که دیگه امتحانا نزدیکه.ما باید کتابها رو دوره کنیم.
خنده معنی داری روی لبش گل می کرد.درس رو نیمه کار گذاشت و گفت:
می دونم فرزندم!نمی خواد دیگه به من دروغ بگی!
ما هم اخه یه روزی مثل شما جوون بودیم.می دونم الان چی احساس می کنی؟
اه سردی می کشیدو حرفاشو دنبال می کرد:
می دونم فرزندم.به خدا حیف شماست عاشق بشین
عشق چیز خوبی نیست!عاشقا فردای خوبی ندارند.
منم اون وقتا که هم سن شماها بودم به یکی دل بستم!
من و اون همدیگه رو دوست داشتیم.
اون همیشه می گفت.که به من وفا داره.
ولی وقتی که منو خوب اسیر عشقش دید.منو تنها رها کرد.
بعد اون دنیا برام زندون شد.همه کاخ امید و ارزوم ویرون شد.
دیگه هیچ وقت دل من شاد نشد.دیگه هیچ وقت گل خنده رو لبام باز نشد.
شماها باید دیگه گول نخورید:دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!
همشون بی وفائن.همشون عاشق پول و طلائن.
سعی کنید عاشق نشید.قطره اشکی روی چشماش نشست.
اون وقت چشماش رو بست و رفت توی فکر.زیر لب اروم گفتم:نه اقا این جوری نیست.
اگه همه دختر ها بی وفائن.یار من وفا داره.اخه اون دوستم داره.
روزها رفتند و گذشت.یادمه عصر یه روز جمعه:
صدای همهمه ای رو شنیدم.اومدم بیرون ببینم چی شده؟
می دونی من چی دیدم؟تورو دیدم که لباس عروس سفید به تن داری!
روی سرت تور سپیدی کشیدی.چشمامون باز توی هم زنجیر شد.
تو چشمامون پر اشک شور شد.توی اون اشکها تورو گم کردم.
چهره دبیرمون رو دیدم که با طعنه گفت:حالا دیدی پسرم؟!
دیدی گفتم دخترا معنی عشقو نمی دونن به خدا!حالا باور کردی؟
دیدی حالا همشون بی وفائن.اشکها از روی گونه ام سر خوردن.
همه ریختن رو زمین.دوباره تو رو دیدم تو چشمات گل غم نشست.
زیر لب زمزمه کردم اروم:
((دخترا معنی عشقو نمی فهمن به خدا!همشون بی وفائن بی وفا))
اولش پیچ.اخرش هیچ.

با عاشق دل خسته جدایی نکنید.
یا ان که وفا کنید تا اخر عمر
یا ان که از اول اشنایی نکنید.
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود ارام نشستن
برای هر لبی شعری سرودن:
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن
به غربت.به خاک سپردن
ولی بر دل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن.
چه دردی است در میان جمع بودن:
ولی در گوشه ای تنها نشستن.

به من که جزء به روی تو به کس نگه نکرده ام.
نظر نمی کنی چرا؟به من که سرو قامتم خمیده شد برای تو.
به من که شسته ام به اشک.ز عالمی گناه تو.
نظر نمی کنی چرا؟به من که خون دل خورده ام به جای اب زندگی.
به من که جان نهاده ام به کف برای زندگی.
نظر نمی کنی چرا؟من که خون به جای اشک فشانم از برای تو.
به من که با اشاره ات سر افکنم به پای تو.
نظر نمی کنی چرا؟به من که وصل تو بود همیشه ارزوی من.
به من که بهر وصل تو بریخت ابروی من؟

زپیر میکده پرسیدم:
زندگی چیست؟
چشمی بر هم زد و گفت:
همان که گذشت.
حتی با فاصله هایی اندک
که میانشان باشد
هرگز
به هم نمی رسند
من و تو
حکایت همین دو خطیم
دو خط موازی....
۷ـ اشنایی ۸ـ راز و نیاز ۹ـمهرو محبت ۱۰ـ عشق ۱۱ـ بوسه ۱۲ـ عروسی
و بالاخره سیزدهم:
رسوایی:
نه عشق و نه زندگی:
زیرا هر دو غروب خواهند کرد.

ربودی دفتر دل را ولی افسوس که سطری هم از ان دفتر نخواندی.
گذشتی از ما ولی اخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی؟
در میان خنده های تلخ من گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد
ان که با اغاز من مانوس بود لحظه پایانیم را حس نکرد.

ساقه سبز مرا هم چیدو رفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندیدو رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دیدو رفت
با غم هجرش مدارا می کنم
گر چه بر زخمم نمک پاشیدو رفت.